تبليغاتX
همه چیز برای خدا

سه شنبه بیستم شهریور 1386

مهمانی

راهش را گم کرده بود از کوچه ای به کوچه ی دیگر می رفت به امید اینکه کسی رو پیدا کنه تا نشونی رو ازش بپرسه اما دریغ از یک نفر. راه زیادی رو اومده بود و خستگی از سر و صورتش می بارید عرق صورتش رو با دستمالی پاک کرد و تصمیم گرفت زیر سایه ی درختی کمی استراحت کنه . همین که روی زمین نشست احساس کرد دنیا رو به اون دادند از ته دل یک نفسی کشید و خیلی زود به خواب رفت . وقتی چشمش رو باز کرد متوجه شد که شب شده خیلی از دست خودش ناراحت شده بود از اینکه این همه فرصت رو از دست داده بود و از طرفی اون که روز راهش رو گم کرده بود چطور می تونست شب راهش رو پیدا کنه!!!

لباسش رو مرتب کرد و به راه افتاد :الهی امیدم به توست.حدود نیم ساعت گذشت که چشمش به یک روشنایی افتاد لبخندی گوشه ی لبانش نقش بست و از اینکه بالاخره تونسته بود کسی رو پیدا کنه تا نشونی رو ازش بپرسه خیلی خوشحال شده بود قدم هاش رو محکم تر کرد و به راه افتاد . بعله همه جا رو چراغونی کرده بودند و انگار منتظرعزیزی بودند تا از سفر برگرده همین که پاش به در خونه رسید یک جوون رعنا اومد و یک حلقه گل انداخت دور گردنش . اون تعجب کرد و گفت اونی که منتظرشین من نیستم من فقط راهم رو گم کردم و اومدم نشونی بپرسم همین و بس.

جوون اون رو در آغوش گرفت و گفت : اتفاقا خیلی هم درست اومدی اینجا همون جائیه که می خواستی بیای. خیلی تعجب کرده بود و پرسید اینجا چه خبره؟

جوون جواب داد: اینجا مهمانی خداست . هیچ کس و هیچ چیز از اینجا دست خالی بیرون نمی ره . دعوت نامه هم نمی خواد به حرف دلت گوش کن و به دنبال گمشده ات باش اینجا همون جائیه که آدم احساس آرامش می کنه اما ای کاش همرات ساکی یا چمدونی میاوردی تا می تونستی یه چیز هم برای ادامه ی سفرت برداری ولی عیبی نداره اومدن به این مهمونی خودش کلیه.خوش اومدی برادر.

ماه رمضان ماه مهمانی خدا بر تمام شما دوستان بزرگوارم مبارک با د.

نوشته شده توسط انسان در 21:16 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم مرداد 1386

جاودانگی

 

 

   اوست مقدس که  فناییش نیست

 

   عمر ِ ما هفتاد سال و هشتاد سال که نیست. ما بودیم و هستیم و خواهیم بود. گریزی از این نیست. ما چه بخوایم و چه نخوایم نمی تونیم بمیریم. مرگ نداریم. اون مرگی هم که میگن یه چیز ظاهریه برای اینکه بقیه که مردن ِ ما رو می بینن به فکر فرو بیفتن و دست بردارن از تکرار کارهای بیهوده.

   در مقابل عمر نامتناهیی که داریم این عمر ِ ما صفره. فکر نکن که هفتاد سالته. همه مون تا نود سالگی بچه شیرخوره ایم.

   یه حکیم انگلیسی میگه تازه موقع مرگ ما رو از شیر میگیرن و بهمون شکر میدن!

   حالا با این عمر ِ جاودانه چه بکنیم؟ بیاین توی این عمر نامتناهی شغلمون رو بیابیم. شغل اصلی ما عاشقیه. عاشق ٍ پروردگار بودنه. عاشق خدا بودن هم یه چیز ِ خیالی نیست که بریم توی یه معبدی خودمون رو حبس کنیم و با دنیا تماس نداشته باشیم. خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد. عاشق ِ خدا بودن یعنی عاشق ِ زیبایی بودن، عاشق ِ دانایی بودن و ....

 

نوشته شده توسط انسان در 11:57 |  لینک ثابت   • 

جمعه پنجم مرداد 1386

عیدتون مبارک


اي علي! باران رحمت بر كوير سينه اي
آسماني عشق، يعني شهري از آيينه اي
وسعتي نوري كه دنيا دائماً محتاج توست
سرزميني ناتمامي، آسمان ها تاج توست
آبروي آدميزادي، بشر مديون توست
آفتاب صبح يلدايي، سحر مديون توست
در كوير روزهاي تشنگي و اشك و آه
دست هايت سايبان كودكان بي پناه
اسم پاكت قوتي در كوره راه بي كسي
ياد تو آرامشي در لحظه دلواپسي
ذوالفقارت رهگشاي قله آزادگي
واژه هايت مشعلي تا قريه آيينگي
بوي قرآن، بوي پاكي، بوي مردم مي دهي
بوي دريا، بوي باران، بوي زمزم مي دهي
بوي پرواز كبوتر، بوي آيه مي دهي
بوي لالايي مادر زير سايه مي دهي
مي شود با عشق تو آيينه ها را فتح كرد
خيبر فولاد وار سينه ها را فتح كرد
مي شود همراه با انديشه ات پرواز كرد
درب آبي شهر آسمان را باز كرد
اي بشر! اي مبتلاي نان و فولاد و دغل
آري آري «از علي آموز اخلاص عمل»
گه كنار خاك و خون ذوالفقار و خيبر است
گه انيس لحظه هاي روشن پيغمبر است
از علي دائم مددجو گر تو را هر مشكلي است
هر چه باشد حيدر است، هر چه باشد او علي است
با علي همدم بشو تا با خدا مونس شوي
در هجوم موج ها آسوده چون يونس شوي
اي علي! اي ابر رحمت بر تن پاييز ما
اي اميد دست و بال از دعا لبريز ما
گر تهي دستيم و آلوده دليم و رو سياه
زمزم عشق تو ما را مي كند پاك از گناه
شاعر : يعقوب حيدري

نوشته شده توسط انسان در 5:43 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم تیر 1386

آن دوست که دیدنش بیاراید چشم

بی دیدنش از گریه نیاساید چشم

ما را برای دیدنش باید چشم

ور دوست نبیند به چه کار اید چشم

 

نوشته شده توسط انسان در 9:42 |  لینک ثابت   •